hekayat2

میرزا طبیب به هند می رود .

یادتان هست که داستان به کجا رسید . بله درسته با هماهنگی های میرزا استهبان ، میرزا طبیب برای ادامه تحصیل به هند رفت .

اما چرا هند ؟ جوابش را شما بگویید ؟

و اما بعد ...

میرزا طبیب که هند رسید مورد استقبال فردی قرار گرفت که میرزا استهبان قبل از سفر به هند به او در موردش گفته بود .

یک فرد هندی با دستار بسه شده بر سرش که معلوم بود مسلمان هم نیست .

میرزا طبیب به او گفت : حالا باید کجا برویم و مرد هندو که به اختصار او را به نام راجو معرفی می کنیم به میرزا طبیب گفت : از این به بعد با من زندگی خواهی کرد که به شما بد نخواهد گذشت . راستی میرزا استهبان هم پیش ما خواهد آمد و ...
میرزا هرچند با شنیدن خبر آمدن میرزا استهبان ، کسی که تمام امروزش را مدیون اوست خوشحال شد ولی از راجو پرسید : اوبرای چه می آید ؟
راجو به او گفت : میرزا دوره آموزشی دارد و هر از چند گاهی در این دوره ها شرکت می کند .
میرزا از راجو در خصوص دوره های میرزا استهبان پرسید ؟ و راجو در جوابش گفت : این دوره های یک جور دوره آموزش عرفانی است ، آخه میرزا استهبان واقعا یک عارف است .

میرزا طبیب بعد از شنیدن خبر عارف بودن میرزا استهبان که از قبل هم به او ارادت داشت ، صد دل مشتاق و دلداده ی میرزا استهبان شده و به انتظار آمدن میرزا لحظه شماری می کرد . تا اینکه در هفته ی دوم از اقامت میرزا طبیب سر و کله ی میرزا استهبان هم پیدا شد .

ادامه ماجرا در قسمت بعد