این داستان بعد از مصاحبه خلبان آمریکایی نوشته شده است.

 ادامه داستان جاناتان باتر

حالم خیلی بد بود.
اونها ماجرای ازدواج من و جاناتان را فهمیده بودند.
راستی اونها این موضوع را از کجا فهمیده بودند و دیگه از چیها خبر داشتند؟
ما هر دو نظامی بودیم و تمام تلاشمان را برای بهترین مخفی کاری ها انجام داده بودیم ولی...
باور کنید حتی وقتی می خواستم از سرویس بهداشتی هم استفاده کنم، ترس داشتم چه برسه به حمام رفتن و ...

این فکرها داشت ذهنمو شدیدا فشار می آورد که ناگهان تلفن خانه به صدا درآمد.

باور کنید نفهمیدم چطور خودمو به تلفن رسوندم.

پشت خط صدای همون فردی بود که جاناتان را با همراهش با خودشان برده بودند.
با اضطراب گفتم: جاناتان چطوره؟

اون گفت: بهتره و جای نگرانی نیست.
اون فرد اینو گفت و بعد گفت: الان یک ماشین جلوی درب منزل، منتظر شماست.
اون اینو گفت و تلفن رو قطع کرد.
تا لباسهامو مرتب کردم و رفتم جلوی در، دیدم یک ماشین جلوی در خانه منتظر بود.

سوار شدم و ماشین خودش رو به پادگان ما رساند.

ماشین جلوی پادگان توی یک صف ایستاد.

یک نگاهی به خودروی جلویی انداختم و با تعجب یک نگاهی هم به خودروی پشت سرم انداختم.

داخل خودروها، خانواده های همکاران مرد پادگان بودند.

به راننده گفتم: امروز خبری است.

مرد راننده گفت: نمی دانم.

وقتی اون راننده این را گفت: فهمیدم که داخل ماشین شنود است و دیگه سوال نکردم.

نوبت ورود ماشین ما رسید.

همه ماشینها به سمت سالن اجلاس پادگان می رفتند.

از خودرو پیاده شدم و با راهنمایی مامور جلوی درب سالن، به سمت یک گیت بازرسی هدایت شدم.

بعد از بازرسی کامل بدنی، به سمت سالن بزرگ هدایت شدیم.

داخل سالن که رفتم، متوجه شدم که زنان و کودکان یک طرف و مردها طرف دیگر سالن نشسته اند!
با تعجب به دنبال جاناتان بودم.

جاناتان در قسمت مردها بود و انگار اون هم مدتها از زمان ورودش به سالن به دنبال من بوده است.

وقتی چشمم به جاناتان افتاد به سمت اون رفتم ولی هنوز به اون نرسیده بودم که مامور داخل سالن گفت: اجازه ندارید کنار هم بنشینید و باید از هم جدا باشید.
به جاناتان اشاره کردم که طوری بنشیند که آخرین صندلی ردیف باشد و من هم با خواهش و التماس و جابه جایی صندلی در ردیف خانمها نزدیک به جاناتان نشستم.
هنوز حرفی بین ما رد و بدل نشده بود که یک حایل بین زنان و مردها کشیدند.

باورم نمی شد که این صحنه ها را در آمریکا می دیدم.

اما واقعیت داشت.
خواستم از پشت پرده با جاناتان صحبت کنم که مجری سالن شروع به صحبت کرد.
خانمها و آقایان همکار، امروز هیچ مقدمه ای نداریم و من سریع اصل قضیه را می گویم.
رئیس جمهور تصمیم گرفته توی یکی دو ماهه دیگه، به همراه اسرائیل به ایران حمله کنه و قراره توی این جنگ کوتاه مدت، نیروهای پادگان هوایی ما هم شرکت داشته باشند.
اون در حالی که این حرفها را می گفت، روی صفحه نمایش یک فیلم از شکل عملیات که با هوش مصنوعی ساخته شده بود، در حال پخش بود.

(اینو بگم که قبل از ورود به سالن گوشی و وسایل ضبط صدا و تصویر را از همه می گرفتند.)
مجری مراسم گفت: لطفا این قسمت فیلم را به دقت نگاه کنید تا بعدش توضیحات لازم را بدهم.

فیلم از پرواز جنگنده ها از اطراف ایران به شکل دسته های جنگنده10 تایی بود.

هواپیماها با هم به پرواز درآمدند و در یک صحنه دیگر، نقاط مورد هدف را که در فیلم روی نقشه مشخص شده بود، باید می زدند.

همزمان با پرواز این جنگنده ها، چند دسته از هواپیماهای جنگ الکترونیک هم به پرواز درآمدند و در آسمان بالاتر از جنگنده ها قرار گرفتند.
قرار بود طبق توضیحات فیلم این هواپیماها، تمام دستگاههای راداری و پدافندی را از کار بیاندازند.
بالاتر از این جنگنده ها هم هواپیماهای بمب افکن اتمی قرار داشتند.
یک ترکیب کامل که با چند موشک اتمی در سایت دیمونای اسرئیل کامل می شد و قرار بود طبق توضیحات فیلم در صورت نیاز اون بمبها هم شلیک بشود و در کل در زمانی بسیار اندک و کمتر از یک روز، کار ایران یک سره شود.

ادامه دارد...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید