dastsn

این یک داستان کوتاه است که ممکن است برای شما مسئول محترم نیز اتفاق بیافتد.

روزی یکی از رفتگرهای شهرداری با دختر بچه ای در بغل که بر اثر تصادف مجروح شده بود به نزدیکترین بیمارستان وارد شد .

مرد رفتگر به پیش مسئول پذیرش رفت و گفت : این کودک را ماشینی زده و راننده ی ماشین هم بعد از برخورد با دخرت بچه فرار کرده است .

مسئول پذیرش بیمارستان از پذیرش بیمار قبل از واریز پول خودداری نمود و هرچه مرد رفتگر اصرار کرد ،‌مسئول پذیرش قبول نمی کرد و در نهایت مرد رفتگر کودک را بر روی زمین گذاشت و به سراغ رئیس بیمارستان رفت و این بار از رئیس بیمارستان خواهش کرد ، اما رئیس بیمارستان هم از پذیرش کودک مجروخ خودداری نمود .

مرد رفتگر ناامید از همه جا به سراغ کودک مجروح که خون آلود بود رفت و خواست که کودک را به بیمارستان دیگری ببرد اما کودک نفسی بلند کشید و تمام کرد .

رفتگر به سراغ کیف مدرسه ی دختر رفت و در کیف ،‌شماره ای نوشته شده بود . به شماره ی تلفن مورد نظر زنگ زد و متوجه شد که شخص مورد نظر پدر کودک است .

رفتگر به پدر کودک گفت که به بیمارستان بیاید چرا که برای دخترش حادثه ای رخ داده .

پدر دختر هراسان از رفتگر آدرس بیمارستان را پرسید و ...

آری پدر آن دختر ، همان رئیس بیمارستان بود که از پذیرش دختر خودش خودداری کرده بود و باعث مرگ دختر خودش شده بود .

اینجا دیگر نه فریاد زدن جواب می دهد و نه پشیمانی !!!!

ای کاش همیشه و در هر جایی که هستیم فکر کنیم که شاید ما هم روزی در جای کسانی باشیم که با مشکلی روبرو شده اند .

جامی خبرنگار اترک